#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_161
* فنچ كوچولو چه طوره؟
*خوبم ولى مدام نگرانتم
*نگران چى؟! سر و مر گنده دارم از هواى پاك اينجا لذت ميبرم
* باز خوبه ١ جاى خوش آب و هوا تبعيدت كرده
* دلم براتون تنگ شده
* دل منم !!! راستى همه كارها شركت ريخته سرمون بدون تو لنگيم
* عوضش من اينجا مگس ميپرونم
* عماد؟!
* جانم
* كى ميزاره برگردى؟
* خيلى عصبانى نبود فكر كنم همين روزها عفو شامل حالم شه و به عروسى برسم ، شيطون ، آقا رو ميدونستم دلش سريده ولى تو رو نكرده بودى
جالب بود بعد از آن دروغ كزايى كه معين در مورد ازدواجمان گفته بود هيچ چيز بين ما و نوع حسمان عوض نشده بود حكم دوست داشتن ما در آسمان ها سند خورده بود جنسش خاص بود پاك بود و علتش را هيچ كدام نميدانستيم...
آن روزها معين با همه كمى نرم تر شده بود عماد برگشته بود ، غول قصه با من هم بهتر رفتار ميكرد ولى من يلدا بودم يلدايى كه بد بودن و متنفر بودن را دوست داشت ، يلدايى كه بخشيدن را بلد نبود يلدايى كه همه عمرش از همه عالم دوست داشت انتقام بگيرد !! من شبيه خودم نبودم من فقط در دلم مهربان بودم من شبيه خودم نبودم...
زخم هاى روى دست معين توجهم را جلب كرده بود آنقدر عميق بود كه بعد از اين همه مدت هنوز از بين نرفته بود ميخواستم نگرانش شوم ولى من روز به روز با ياد آن شب تلخ تر ميشدم مدام جلوى چشمم صحنه حقارت و كتك خوردنم تكرار ميشد دوست داشتم هربار با تكرارش خودم را از معين بترسانم و دور كنم هر بار كه به خانه مى آمد حتى وقت غذا هم از اتاقم بيرون نمى آمدم در شركت هم سعى ميكردم زياد نزديكش نباشم دورى بهترين علاج بود و فكر ميكردم معين هم از اينكه جلوى چشمش نيستم راحت تر بود همه چيز آرام بود تا آن جمعه لعنتى...
جمعه كه به باشگاه رفتم در ليست اسم معين و عماد را هم ديدم سعى كردم جلب توجه نكنم و به كار خودم بپردازم هنگام تمرين رزمى وقتى يكى از شاگردانم كه دختر نوجوانى بود را زمين زدم صداى كف زدن و سوت زدن كسى توجهم را جلب كرد
خبرى از عماد و معين نبود حتما در سالن ماساژ و يا استخر بودند
romangram.com | @romangram_com