#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_162
با ديدن پژمان بيريخت لبخند مصنوعى زدم و حواسم را به كارم پرت كردم اما مگر ول كن بود
_ خانم مربى چند تا جمعه از جمعه مبارزه گذشته ها زدى زيرش
_ من گرفتار بودم اين چند وقته واگرنه چرا بايد بزنم زيرش؟!
_ گرخيدى چون
با صداى بلند خنديدم و گفتم: از تو؟!!
معلوم بود حسابى حرصش در آمده بود با خشم گفت: نيم ساعت ديگه تو رينگ باش كه بدونم نگرخيدى
و بعد رفت ، در مرامم كم آوردن نبود غرورم توسط پژمان تحريك شده بود و كاش...
وقتى كه وسط رينگ ادا اطفار در مى آورد شبيه ميمون در حال خود نمايى در باغ وحش ميشد،
طبق عادت معمولم سرم را زير آب يخ گرفتم و با موها و صورت خيس از روى طناب پريدم داخل رينگ ، كم كم تعداد آدم هايى كه دورمان جمع ميشدند بيشتر ميشد گارد گرفته بود و منتظر بود حركت اول را من شروع كنم و در حركت دومِ پايم به گردنش نقش زمين شد همه برايم جيغ و سوت ميكشيدند شاگردانم با ذوق تشويقم ميكردند پژمان كه حسابى شخصيتش له شده بود به سمتم حمله كرد ضربه دستش بد نبود اما پاهايش مخصوصا شكمش ضعف داشت و بار بعدى كه به شكمش زدم هنوز از پيروزى ام شادى نكرده بودم كه با ضربه اى مهلك نقش بر زمين شدم پيمان وحشى و درنده !!!! هنوز از شوك ضربه ناگهانى اولش بيرون نيامده بودم كه با لگد به شكمم زد قدرت بلند شدن نداشتم رويم نشست و همه وزنش را روى تنم انداخت نا عادلانه ترين نوع مبارزه را شروع كرده بود از چشم هايش آتش انتقام ميباريد چرا اين قدر با من بى جهت دشمن بود؟! ميدانستم ضربه بعدى را جايى و طورى ميزند كه همينجا بميرم
همه ترسيده بودند ، سوزان جيغ ميكشيد
_ فرشيد فرشيد كشتش بيا كشتش
ولى به گمانم مردى در آن سالن بى معنا بود!!!
نميدانم چه قدر طول كشيد چند ثانيه يا چند سال؟؟
با دو دست از روى من به سمت زمين پرتابش كرد
_ آشغال حرومزاده گفته بودم به قلمروم هيچ وقت نزديك نشو
romangram.com | @romangram_com