#آی_سی_یو_پارت_283
میره. شواهد فقط همین قدره؛ چون کسی که رسوندتش بیمارستان فقط همین قدر رو دیده. الان هم یه ساعته
توی اتاق عمله.
خواستم جلوی گریهام رو بگیرم؛ ولی نشد، من قدرت تحمل این رو نداشتم.
شیدا دستم رو گرفت و گفت:
- نگار چرا ناراحتی؟ حالش خوب میشه.
- شیدا؟
- جانم؟
- ساسان بهم گفت دارم تاوان میدم، گفت یه روزی به آرامش میرسی. شیدا نمیخوام بلایی سرش بیاد. من
ساسان رو بخشیدم، راضی نیستم به این که بلایی سرش بیاد!
- این تاوان ساسان نیست!
- پس چیه؟ این که با سر و وضع داغون بره اتاق عمل نشونهی چیه؟ وقتی وضعیتش یادم میاد حالم بد میشه!
- دکترها آشنان، میلاد بهشون گفت تمام تلاششون رو بکنن!
- باید ببینمش.
از جام بلند شدم. سرم رو از دستم بیرون کشیدم که درد بدی توی دستم پیچید. از اتاق خارج شدم، صدای
شیدا پشت سرم به گوش رسید:
- کجا داری میری نگار؟ مگه نمیخوای ساسان رو ببینی؟|
بدون توجه بهش توی راهرو دویدم تا این که به بخش آی سی یو رسیدم و جلوی درش قرار گرفتم. دست بردم
و بازش کردم؛ ولی در کمال تعجب با شخص دیگهای روبهرو شدم.
همون لحظه شیدا اومد کنارم و همونجور که نفس نفس میزد گفت:
- دخترهی سرخود، آخه ساسان رو چرا باید بیارن بخش آی سی یو؟ گفتم اون الان توی اتاق عمله. یاد گرفتی
romangram.com | @romangram_com