#آی_سی_یو_پارت_284

سرخود هر چی میشه فرت و فرت میایی اینجا. بیا بریم!

دستم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشوند.

چرا من اومدم اینجا؟ چرا انتظار داشتم مثل روز اول ساسان رو توی آی سی یو ببینم؟

روبهروی در اتاق عمل قرار گرفتیم، همونجا منتطر موندم تا عمل تموم بشه. مدام زیر لب صلوات میفرستادم و

از خدا میخواستم خودش کمکم کنه، خودش به دادم برسه

«خدایا فقط ساسان بیاد بیرون، من حاضرم اون رو با کس دیگهای ببینم؛ ولی ببینمش، از پیشم نره. اون بیاد

بیرون، از زندگیش میرم، میرم تا راحت باشه. فقط خودت به جوونیش رحم کن».

توی آغوش گرمی فرو رفتم، مدتی بود که از این آغوش دور شده بودم.

پا روی همه چیز گذاشتم و از ته دل زار زدم، به خاطر شانسم، به خاطر زندگیم.

من و شیدا با هم عاشق شدیم؛ ولی وضعیت اون با من فرق داشت.

عشق شیدا کنارش بود و جون مردم رو نجات میداد؛ ولی من باید دعا میکردم تا بقیه جون ساسان رو نجات

بدن، چون ممکنه دیگه کنارم نباشه، دیگه اصلا نباشه. جواب دوری و سختیهای من این نبود.

نیم ساعتی گذشته بود که دکترِ ساسان از اتاق عمل خارج شد. نتونستم جلو برم، هیچ رمقی توی تنم باقی

نمونده بود. فقط مونده بود یه کلمه دکتر بگه تا من بمیرم، تا همون لحظه همراه ساسان پر بکشم.|

شیدا به سرعت به سمت دکتر رفت و گفت:

- حال بیمار چطوره؟ تونستید...

قبل از این که شیدا حرفش رو کامل بزنه، دکتر لبخندی زد و گفت:

- خدا رو شکر عمل با موفقیت انجام شد، اوضاع خیلی وخیم نبود. بیمار دو هفته بستری باشه کاملا خوب میشه...

دیگه بقیهی حرفش رو نشنیدم، با زانو روی زمین نشستم و مدام زیر لب تکرار میکردم:

- خدایا شکرت، خدایا شکرت!


romangram.com | @romangram_com