#آی_سی_یو_پارت_281

حبس باشم تا بمیرم.

با اصرارهای مامان امروز رفتم سرکار. کسل بودم و حوصلهی هیچ کاری رو نداشتم.

با میلاد توی راهروی بیمارستان قدم زدیم، به حرفهاش گوش میکردم، به خوشبختیهاش.

اون با هیجان از با شیدا بودنش میگفت و من توی دلم آه میکشیدم.

- نگار تو هم ناراحت نباش، دنیا بزرگه. ساسان نشد، مطمئن باش کس دیگهای توی زندگیت میاد که لایق با تو

بودن باشه!|

بهش چشم دوختم و زیر لب گفتم:

- اگه شیدا توی زندگیت نباشه و من این حرف رو بهت بزنم چی میگی؟ واقعا میتونی دل بکنی؟

- حق داری، دل کندن سخته. اون هم تو، خب عاشق شدنت مثل یه مرده، مردونه پاش وایسادی. شاید اگه من

جای تو بودم ترجیح میدادم بشنوم چون تا الان مردونه وایسادی باز هم ادامه بده.

لبخند تلخی زدم و به راهمون ادامه دادیم.

از اون سمت بیمارستان برانکارد رو به سمت اتاق عمل بردن، منو میلاد خودمون رو عقب کشیدیم تا برانکارد رو

ببرن که با دیدن شخصی که روی برانکارد خوابیده بود و عرق در خون بود دنیا روی سرم خراب شد.

زیرلب نالیدم:

- خدایا نه، وای تو چت شد یه دفعه؟

میلاد بازوم رو گرفت و سعی کرد دلداریم بده.

- آروم باش نگار!

- وای میلاد، خدایا کمکم کن!

میلاد رو پس زدم و همونطور که سمت برانکارد میدویدم داد زدم:

- نه، ساسان!


romangram.com | @romangram_com