#آی_سی_یو_پارت_280
آروم زمزمه کرد:
- چون...
کلافه بود، دستی به ته ریشش کشید و همونطور که نگاهش به جای دیگهای بود گفت:
- چون روی ناموس من چشم داشت، چون از روز اول نگاه هـ ـرزهاش رو متوجه شدم؛ ولی نمیدونستم قصدش
تا چه حده، باید تاوانش رو روی ناموس خودش بده.
قلبم ایستاد، دنیا ایستاد.
من چه فکری کردم، فکر کردم ساسان عاشق اون دختره. در حالی که ساسان دنبال انتقام بود، انتقام در نبود
من.
سرش رو بالا گرفت و همونطور که خیره به چشمهام بود، زیر لب زمزمه کرد:|
- من دیگه اون ساسان نیستم، عوض شدم. بقیه هم عوض شدن. نگران نباش، دارم تاوان عذابهای تو رو
میدم. بالاخره تو هم یه روز به آرامشی که قبل از حضور من توی زندگیت داشتی میرسی. من هم از اینجا میرم،
کارهام رو تموم میکنم و میرم، مثل سام.
برگشت، سوار ماشین شدو به سرعت دور شد.
من خیره به جای خالی ساسان موندم.
«خدایا، من نمیخوام بره، فکر میکنه با رفتنش من خوب میشم در حالی که برعکسه. ساسان بره من نابود
میشم. حاضرم با کس دیگهای ببینمش؛ ولی همینجا باشه. ببینمش، حسش کنم و عطرش رو بو کنم.
ساسان، کاش همه چی طبق میل ما بود. کاش عاشقی سخت نبود، کاش زندگی این نبود»!
* * *
یه ماه گذشت.
در طول این یه ماه خودم رو تو خونه حبس کرده بودم، دلم نمیخواست برم بیرون، میخواستم اونقدر توی اتاق
romangram.com | @romangram_com