#آی_سی_یو_پارت_279
- دستم رو ول کن، درد گرفت.
بدون اهمیتی به حرفم، ادامه داد:
- جواب من رو بده نگار. تو هم وفادار نبودی!
داد زدم:
- ولم کن ساسان. بذار برم، بذار به درد اشتباهم بمیرم!
و بلندتر ادامه دادم:
- به درد پشیمونیم!
تعجب توی چشمهای ساسان نشست.
آره پشیمون بودم، از این که با ناگهانی عاشق شدنم زندگی خودم رو نابود کردم و تو جوونی از غم عشق پیر
شدم.
آروم آروم دستهای ساسان شل شدن، نگاه آخرم رو بهش انداختم. این چشمها یه روزی دنیای من بودن؛ ولی
حالا...|
با ناراحتی چشم ازش گرفتم و برگشتم تا برم؛ ولی با حرفش توقف کردم و نتونستم ادامه بدم.
- نترس من مثل تو نامرد نیستم که به عشق دیگهای تن بدم. من دنبال بهانه نبودم تا برم با کس دیگهای، من
یه قضاوتی کردم و تو هم الان قضاوت کردی. این دختر، آیدا بود، خواهر مهدی!
با تعجب به سمتش برگشتم.
پوزخندی زد و ادامه داد:
- تمام کسایی که من رو عذاب دادن باید تاوان بدن، بهت که گفته بودم!
زیر لب نالیدم:
- چرا؟ چرا میخوای از مهدی انتقام بگیری؟ اون هم با خواهرش؟
romangram.com | @romangram_com