#آی_سی_یو_پارت_278

همونطور که با گریه گوشهی خیابون میرفتم، یه دفعه ماشینی جلوی پام ترمز کرد که وایسادم.

در ماشین باز شد و ساسان از ماشین پیاده شد، یادم رفته بود ساسان ماشینش رو عوض کرده، آره پولدار شده

و کیه که دنبالش نباشه.

مردم با تعجب به ما نگاه میکردن.

ساسان اومد و روبهروم وایساد.

نمیخواستم چهرهی اشکیم رو ببینه، به اندازهی کافی جلوش اشک ریخته بودم، دیگه بس بود.

برگشتم برم که بازوم رو گرفت و مانع حرکتم شد.

زیر لب با بغض نالیدم:

- ولم کن!

وادارم کرد به سمتش برگردم.

چشمهاش رو باریک کرد و گفت:

- چرا ناراحت شدی؟ انتظار داشتی حتی با وجود این که با کس دیگهای نامزد کنی هم من به پات بشینم؟ نگاه

کنم که تو ازدواج کردی و غصه بخورم؟ هان؟ این رو میخواستی؟

مشتی به سینهاش کوبیدم و گفتم:|

- این رو نمیخواستم؛ ولی هیچ وقت فکرش رو نمیکردم اینقدر نامرد باشی و سریع تن به عشق دیگهای

بدی. هر چند من قبلا گول تو رو خوردم، تو همون موقع هم من رو دوست نداشتی. من توی این علاقهی یه

طرفه غرق بودم و تو رو ندیدم. قضاوتت رو بهانه کردی تا بری!

- تو چی نگار؟ تو هم یه عاشق نبودی، کسی که به سرعت بره و با برادر من نامزد کنه عاشقم نیست. اگه سام

نمیرفت شاید ازدواج هم میکردین اونوقت چی بهم میگفتی؟ میگفتی ساسان بیخیالم شو نمیخوام به خاطر

تو زندگیم خراب شه؟


romangram.com | @romangram_com