#آی_سی_یو_پارت_277
- تو هم همینطور، فعلا.|
نفسم بند اومد، دستم رو بردم جلو تا با گرفتن قفسه تعادل خودم رو حفظ کنم که دستم خورد به وسایل و همه
جعبههای کیک روی زمین ریختن و همین باعث شد نگاه همه به سمت من بچرخه، به خصوص نگاه ساسان.
هنگ کرده بودم. آیدا دیگه کیه؟
صحنههای گذشته توی ذهنم هجوم آوردن...آیدا!
مدتها پیش که با سام رفتیم خونهی عمه نرگس (مادر ندا) اونجا توی آلاچیق حیاط که نشسته بودیم گوشی
ساسان زنگ خورد و من نگاهم به شماره افتاد که نوشته بود آیدا، نکنه این همون دختره بود؟
یعنی تمام این مدت ساسان با این دختر بوده بود؟ اینقدر طولانی؟ تا این حد پایبند این دختر شده بود؟ یعنی
عاشقش شده بود؟
من رو باش چه خوش خیال بودم و گفتم ساسان هنوز هم من رو دوست داره، من به چیزهایی دل خودم رو
خوش کرده بودم. همهی عمرم مثل یه احمق ساده بودم، ساسان من رو نمیخواست، من که رفتم رفت سراغ
یکی دیگه.
«تقصیر خودته نگار. فکر کردی با رفتنت و با سام بودنت ساسان به اشتباهش پی میبره، در حالی که اون اصلا
واسهش مهم نبود».
از پشت پردهی اشکم به ساسان خیره شدم. نامرد، همیشه نامرد بودی، در حق منی که مثل یه مرد عاشقت
موندم.
با نگاهی مملو از تعجب بهم خیره شده بود.
قبل از این که اشکهام بریزن چشم ازش گرفتم و به سرعت از فروشگاه خارج شدم.
ماشینم رو بیخیال شدم و توی خیابونها راه میرفتم و گریه میکردم.|
خدایا من رو نجات بده، حالا که نمیخوای ساسان مال من باشه پس کمکم کن تا فراموشش کنم.
romangram.com | @romangram_com