#آی_سی_یو_پارت_275
من هم بودم؛ ولی همه دست به دست هم دادن و من رو خرد کردن. مهدی باعث شد اعتمادم رو نسبت به همه
از دست بدم، رفیقی که چشمش دنبال زن من بود.
- بریم؟ تو هم حالت زیاد خوب نیست.
- نه من خوبم، یکم دیگه بمونیم.
- باید بریم، من هم صبح باید برم سرکار.
لبهاش رو لوچه کرد و گفت:|
- ساسان!
- بیا بریم.
دستش رو گرفتم و بعد از برداشتن کیفش با هم از اونجا زدیم بیرون.
آیدا سریع توی ماشین خوابش برد.
لعنتی، با این حالش نمیتونستم امشب باهاش صحبت کنم. دلم واسهش میسوخت، سخته بخوای تاوان کار
بقیه رو پس بدی؛ ولی مطمئن بودم که یه درس واسه مهدی میشه، اون دنبال ناموس من بود من هم همین کار
رو با ناموس خودش کردم، دست بالای دست زیاده!
* * *
"نگار"
بعد از خداحافظی از مامان از خونه زدم بیرون.
قرار بود برم خرید کنم، خیال کردم خریدش کمه؛ ولی وقتی مامان لیست خرید رو دستم داد فهمیدم تا فردا
گیرم.
سوار ماشین شدم و به سمت فروشگاه حرکت کردم. سبدی برداشتم و شروع کردم یکی یکی وسایلها رو
برداشتن.
romangram.com | @romangram_com