#آی_سی_یو_پارت_274
- حالت خوب نیست، بشین.
- بیا بریم!
به ناچار بلند شدم، رفتیم بین جمعیت دختر و پسرها. آیدا دستش رو دور گردنم حلقه کرد و من هم دستم رو دور
کمرش. آروم توی جامون تکون میخوردیم، نگاه آیدا خیره به من بود.
ذهنم درگیر بود و جای دیگه سیر میکرد، حالا که سام رفت یعنی هنوز هم نگار به من فکر میکنه؟ اصلا به
گذشته فکر میکنه؟ به این که هنوز من رو دوست داره یا نه؟
با صدای آیدا به خودم اومدم.
- ساسان؟
نگاهم رو بهش دوختم.|
- بله؟
زمزمه کرد:
- من رو دوست داری؟
نمیدونستم جوابش رو چی بدم، من این دختر رو دوست نداشتم و نمیدونستم وقتی که واقعیت رو بفهمه چه
عکس العملی نشون میده.
جوابش رو ندادم که دوباره سوالش رو پرسید.
به ناچار مجبور شدم دروغ بگم، خیلی کوتاه کوتاه جواب دادم:
- آره.
اومد نزدیکتر، نباید میذاشتم اتفاقی بیفته که جدایی رو واسه آیدا سخت کنه هر چند تاوان مهدی رو باید
خواهرش بده، باید اونقدر عزیزترینش جلوش عذاب بکشه تا بفهمه که نباید رو ناموس مردم چشم داشته
باشه و نباید باعث جدایی ما میشد، باید بفهمه جواب محبت و دوستی و اعتماد من بهش این نباید باشه. مقصر
romangram.com | @romangram_com