#آی_سی_یو_پارت_272

شبیه یه شمعه نیمه جون سوختنم و کسی ندید فقط میخواستن که بتابم

یه عمر حواسم به همه بوده؛ ولی بی دغدغه گذشتن از حاله خرابم

من چه بجنگم چه نجنگم کل این بازی رو باختم

چه بمونم چه نمونم از خودم خاطره ساختم، از خودم خاطره ساختم

من که نگفتههام رو گفتم تو ترانههای سادهام

چه بخونم چه نخونم خودم رو یاد تو دادم، خودم رو یاد تو دادم!

(بابک جهانبخش_یه ساعت فکر راحت)

وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کردم و هر دو پیاده شدیم.

آیدا دستش رو دور بازوم حلقه کرد و با هم وارد خونهی بزرگی شدیم که مهمونی اونجا برگزار میشد.

با ورودمون آیدا چهرهی مغروری به خودش گرفت و در برابر نگاهها و سلامهای بقیه با غرور جواب میداد تا این

که به دوستش رسیدیم.

با هم سلام کردن و من هم در جوابشون سلام کوتاهی کردم.

از محیط مهمونی خوشم نیومد، یه مشت دختر و پسر دانشگاهی و جلف بودن.

با آیدا روی مبلی نشستیم، آیدا انگشتهای دستش رو قفل انگشتهام کرد و کنار گوشم گفت:

- ببین همه نگاهشون به خودمونه، اینقدر جذابی که نگاه همه رو خیرهی خودت کردی!|

- شاید به تو نگاه میکنن.

- دخترها به من نگاه میکنن؟ ندزنت پسر جون!

- تو حواست باشه من رو ندزدن!

خندید و گفت:

- تو مال منی این رو همهشون باید بفهمن!


romangram.com | @romangram_com