#آی_سی_یو_پارت_269

- دیدمش شیدا، با دختر عمهش، داشتن، داشتن هم رو...

نتونستم ادامه بدم، انگار دوباره به این عذاب عشق دچار شدم.

- هیس هیچی نگو، نمیخواد بگی.

- شیدا چیکار کنم؟ تمام تلاشم رو کردم تا فراموش کنم؛ ولی نمیشه، نمیتونم تا آخر عمرم فرار کنم چون بی

فایدهست. فردا دوباره بر میگردم سرکارم، شاید بهتر باشه.

- واسهت دعا میکنم عزیزم. خدا همه رو میبینه. شاید هنوز دوری لازمه، مطمئن باش روز تو هم میرسه، شاید

فردا، شاید پس فردا، شاید هفتهی دیگه یا شاید یه سال دیگه؛ ولی مطمئن باش هر کسی روز خودش رو داره،

بالاخره اون روز به همه سر میزنه!

"گاهی در زندگی اتفاقی میافتد که،

زندگی را به دو نیمه تقسیم میکنید

قبل از آن اتفاق و بعد از آن اتفاق|

و حالا من

منتظر بعد از آن هستم"

* * *

"ساسان"

روی مبل دراز کشیده بودم.

باید با آیدا تموم میکردم، خودم هم از این بازی دیگه خسته شدم.

دستم رو به سمت گوشیم بردم که همون لحظه زنگ خورد، آیدا بود، چه حلال زاده.

جواب دادم:

- سلام.


romangram.com | @romangram_com