#آی_سی_یو_پارت_268
بابا امروز زنگ زد و خونهای که توی مشهد اجاره کرده بودم رو تحویل داد و قرار شد وسایلهام رو واسهم
بفرستن.
سام دیروز با پیک گوشی و چیزهای دیگهام رو که برده بودم شمال رو واسمه فرستاد و من هم به اون مردی که
کمکم کرد زنگ زدم و با اصرار پول بلیط و لباسها رو بهش دادم و دوباره ازش تشکر کردم.
تصمیم گرفتم برم به شیدا سر بزنم، فقط اون بود که واسهم مونده بود.
دایی و زن دایی ازم استقبال کردن، وقتی به شیدا رسیدم دل سیری بغلش کردم. دلم براش تنگ شده بود، واسه
کسی که همدرد من بود؛ ولی حالا نمیتونم از دردهام واسهش بگم، خجالت میکشیدم. اشتباهاتم جای یادآوری
نداشتن.
روی تخت نشستیم، سرم رو روی پای شیدا گذاشتم و دراز کشیدم. اون هم موهام رو نوازش میکرد.
زیر لب زمزمه کردم:
- واسهت خوشحالم.
با بغض گفت:
- ولی من ناراحتم، نمیتونم تو رو توی این حال ببینم. خیلی عذاب کشیدی، این حقت نبود.
- تقصیر خودمه.|
- کاش ساسان بیاد و به حرفهات گوش کنه.
- دوباره؟
- مگه دفعه پیش گوش داد؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- دیگه کار از کار گذشته، ساسان راحت من رو کنار گذاشت!
- از کجا میدونی؟
romangram.com | @romangram_com