#آی_سی_یو_پارت_267

من فهمیدم چقدر بیشتر از قبل نگار رو دوست دارم. همهی عمرم تنها بودم با یه قلب مریض، بابا و مامان که

رفتن باز هم تنها شدم. نگار اومد تو زندگیم؛ ولی باز هم نشد، کاری کردم که باز هم تنها بشم.

سام دستش رو روی گونهم کشید، تازه فهمیدم اشکم روی گونهم چکیده. چشمهای خودش هم غمگین بود.

لبخندی زد و گفت:

- این گریهات رو خوب میفهمم، میگن مردی که اشک بریزه یعنی!... بیخیال. بهت قول میدم گریه نکنم تا

بفهمی تو بیشتر از من نگار رو دوست داری. تو بهترین مردی ساسان، مقصر نیستی. فکر میکنم امیرعلی عاشق

نگار باشه، شاید میخواسته با این حرفها شما رو از هم جدا کنه؛ ولی بد کرد. من این رو از نگاه امیرعلی خوندم؛

ولی یادت باشه همیشه چیزهایی که ما میبینیم فقط یه قسمت از واقعیته نه تمام واقعیت. بدون من از تو دلگیر

نیستم، شاید تقدیر این بوده. من هم خوب نیستم؛ ولی باهاش کنار میام، این خوی منه!

بعد از اتمام حرفهاش چمدونش رو برداشت و ازم دور شد.

نمیتونستم باور کنم سام، کسی که عاشق نگار بود، این حرفها رو به من زد.

به رفتنش چشم دوختم و وقتی به خودم اومدم متوجه شدم نگاهم هنوز خیره به جای خالیشه.

به شدت از دست امیرعلی عصبی بودم، نامردِ کثیف. کاش میفهمیدم و همون موقع حالت رو میگرفتم.

با آشفتگی خونه رو ترک کردم.

چند روز بعد برگشتم شیراز، به مامان و بابا سر زدم.

باید زندگیم رو سر و سامون میدادم. سام که رفت، دوباره شدم همون ساسان تنهای قدیم.

* * *|

"نگار"

دیروز بابا و دایی، امیرعلی رو بردن و ازش آزمایش گرفتن. حالش زیاد بد نبود واسه همین کمپ نرفت؛ ولی در

برابر گریههای مادرش قسم خورد که ترک کنه.


romangram.com | @romangram_com