#آی_سی_یو_پارت_266

"ساسان"

مچ دستش رو گرفتم، رفتم روبهروش وایسادم و از لای دندونهام غریدم:|

- این همه سال من رو تنها گذاشتی و حتی با خودت فکر نکردی که یه برادر داری، حالا که برگشتی باز هم داری

میری؟

بلندتر ادامه دادم:

- اون هم خارج از کشور. نکن سام، این کار رو نکن. من وارد زندگیت نشدم، من بینتون رو بهم نریختم، من

توی اوج پشیمونیم هم هیچ کاری نکردم!

دستش رو روی شونهم گذاشت و گفت:

- تو عزیزترین کس منی، تو برادرمی، هم خون منی. کوتاهیهام رو یادآوری نکن، من همهی عمرم رو عذاب

کشیدم. میخوام برم تا فراموش کنم، اگه همه جوره نگار من رو قبول کنه هم نمیتونم باهاش باشم، چون

میدونم تو رو دوست داره.

داد زدم:

- نداره!

- چرا داره، چشمهاش بیداد میکنن. نگار تو رو دوست داره و من نمیتونم تا آخر عمرم عاشق زنی باشم که

دلش پیش برادرمه. پس اگه یه روزی نگار اومد سمتت باید ظرفیت این رو داشته باشم و بتونم تحمل کنم، نه؟

من میرم تا فراموش کنم. برمیگردم، برمیگردم و جبران میکنم، معلوم نیست کی؛ ولی میام. اینجوری بهتره.

دستی روی شونهم کشید و لبخند تلخی زد.

با شرمندگی سرم رو پایین انداختم و گفتم:

- من شرمندهام سام، باید بهت میگفتم؛ ولی نگفتم، من فکر میکردم همه چی تموم میشه و فراموش میشه؛

ولی سام، من با دیدنش حالم خراب میشد. گذشته تو ذهنم مرور میشد و به خاطر گذشته پشیمون میشدم.|


romangram.com | @romangram_com