#آی_سی_یو_پارت_262
مامان آروم رو بهم گفت:
- مریض خانم برو پتو رو بردار و بگیر دورت که تشنج نکنی این وسط خیلیه! نه که برف میاد تو هم مریض
شدی، همین لجبازیهات ما رو به این روز کشونده.
خندهم گرفت، انگار تنها چیزی که عوض نشده غرغرهای مامانه.
از جام بلند شدم و به سمت اتاق امیرعلی رفتم.
پتوی نازکی روی تخت پهن کرده بودن، بالش رو برداشتم که بتونم پتو رو بردارم، چشمم به بسته قرصی که زیر
بالش امیرعلی بود خورد. کنجکاو شدم، بسته رو برداشتم و روش رو خوندم.
با خوندن اسم قرص قلبم وایساد. حس کردم دنیا روی سرم خراب شده. بستهی قرص از دستم افتاد، دستهای
سردم رو روی گونههای داغم گذاشتم و زیر لب نالیدم:
- خدایا خودت کمک کن، من دیگه تحمل ندارم!
این قرص رو خوب میشناختم، قرص متادون. پس امیرعلی با مصرف قرص معتاد شده بود. این چه گرفتاریایه؟
یکی با تزریق و یکی با کشیدن مواد معتاد میشه؛ ولی امیرعلی با خوردن این قرص معتاد شده بود، عوارض این
قرص رو خوب میدونستم و همین من رو میترسوند.|
بسته رو توی جیبم گذاشتم و بعد از برداشتن پتو، از اتاق خارج شدم.
روی مبل نشستم و پتو رو دورم گرفتم، تمام فکر و ذهن پیش امیرعلی بود، با خودش چیکار کرده؟
زیر چشمی حواسم بهش بود، میخواستم علائمی توی صورتش پیدا کنم. فقط دعا میکردم اشتباه کرده باشم.
انقدر بهش خیره بودم که حواسم به هیچ جا نبود و با نیشگونی که مامان از پهلوم گرفت به خودم اومدم.
چشم غرهای نثارم کرد و گفت:
- داییت داره صدات میزنه!
فهمیدم همه متوجه این نگاه خیرهی من شدن، بدون توجه به دایی و حرف مامان، نتونستم طاقت بیارم و رو به
romangram.com | @romangram_com