#آی_سی_یو_پارت_261
لبخند تلخ و بی جونی زدم و گفتم:
- خوب بود جاتون خالی.
با اون یکی دستم روی بازوم دست کشیدم که دیروز از گچ بازش کردم، کسی خبر نداشت چه اتفاقی افتاده.
با حس سنگینی نگاه کسی سر برگردوندم که با نگاه خیرهی امیرعلی مواجه شد. توی نگاهش یه چیزی بود و
من رو به یاد حرف سام انداخت که میگفت "حس میکنم امیرعلی نسبت بهت بی احساس نیست، شاید واسه
این که میخواسته تو رو از نامزدت جدا کنه اون حرفها رو زده."
با دلخوری نگاهم رو ازش گرفتم.
همه چیز چه زود تغییر کرد، امیرعلی، من، زندگیم، حال و هوام، کلا همه چیز عوض شد.
سام رفت واسه این که نمیتونست تحمل کنه و ببینه من هنوز عاشق برادرشم، شاید تقصیر منه، به خیال این که
ساسان رو فراموش کردم پا توی زندگی سام گذاشتم؛ ولی انگار خودم رو هم خوب نشناختم.
سام رفت تا راه رو واسه برادرش باز کنه؛ ولی من هیچ خبری از ساسان ندارم.
با فکر کردن به این چیزها تنم لرزید، سردم شده بود، دستهام رو توی هم جمع کردم که زن دایی با دیدن این
حالتم رو بهم گفت:
- سردته نگار؟
مامان به جای من جواب داد:
- از صبح تا حالا حالش خوب نیست، اینقدر ضعیف شده که توی بهار سرما خورده.|
زیر لب طوری که فقط من بشنوم ادامه داد:
- به جای این که به خودش فکر کنه، فکرش همهش پیش یه مشت احمقه!
زن دایی لبخندی زد و گفت:
- اگه میخوایی برو روی تخت امیرعلی یه پتوی نازک هست بردار بگیر دورت.
romangram.com | @romangram_com