#آی_سی_یو_پارت_260
دوباره منتظر یه اتفاق ناگهانی و خوب باشه.
منتظر یه آدم تازه،|
بهش فرصت میدی که گذشته رو با همهی بدیهاش ببخشه و بذاره اتفاقات گذشته توی گذشته بمونن.
اینجا قشنگترین جای زندگیه
جایی که از صفر شروع میکنی
جایی که دوباره متولد میشی!...
زهرا نصیری"
* * *
امروز خونهی دایی دعوت بودیم.
سرما خورده بودم و مریضیم رو بهونه کردم تا نرم خونهی دایی، نمیخواستم امیرعلی رو ببینم؛ ولی مامان به زور
مجبورم کرد که باهاشون برم، گفت اگه ساسان رو بخشیدی پس میتونی امیرعلی رو هم ببخشی.
از جام بلند شدم تا آماده بشم، بافت کرم رنگی پوشیدم با شلوار قهوهای و کفش مشکی رنگ. شال کرم رنگم
رو سرم کردم و آرایش ملیحی هم کردم. با مامان و بابا از خونه زدیم بیرون.
وقتی رسیدیم، با استرس با بقیه وارد خونه شدم.
دایی و زن دایی با خوشرویی ازم استقبال کردن.
مقابل امیرعلی قرار گرفتم، سلام کوتاهی کردم و ازش فاصله گرفتم.
روی مبل نشستیم. من هیچ حرفی نمیزدم، کلا تغییر کرده بودم، از اون دختر شیطون و بازیگوش تبدیل شده
بودم به یه دختر تو دار و ساکت که شادی و غصه و همه چیزش، حتی دردش رو هم توی خودش میریزه.
با صدای دایی به خودم اومدم:|
- نگار، دایی چرا ساکتی؟ تعریف کن ببینم، شمال خوش گذشت؟
romangram.com | @romangram_com