#آی_سی_یو_پارت_259
در رو بستم و با زانو روی زمین نشستم.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای بلند گریهم خفه بشه.
سام رفت، به خاطر من، به خاطر این که میدونست وجودش هیچوقت نمیتونه تاثیر مثبتی توی فراموش کردن
ساسان داشته باشه.|
دست گرم و پر مهر مامان روی شونهم نشست، سرم رو روی شونهش گذاشتم.
- هیس مادر گریه نکن. پسر عاقلیه، خوب کاری کرد، میدونست اون عقدی که دو طرف دلهاشون پیش هم
نباشه حرامه. اینجوری به نفعشه، بذار بره و فراموش کنه. دیگه تو هم خودت رو از این منجلاب نجات بده، اگه
نمیتونی ساسان رو ببخشی ادامه نده، من هم دیگه نمیذارم دوباره وارد چنین مسیری بشی. از امروز هر دو
برادر تموم شدن، دیگه فراموششون کن. به گذشته برگرد.
مامان از دل من چی میدونست؟ فقط خدا خبر داشت که من ساسان رو بخشیدم، شاید تقدیر میخواست من
هم اشتباه کنم و دل بشکنم تا اون رو درک کنم، تا بفهمم هر اشتباهی بخششی هم داره. وقتی خدا با اون
بزرگیش بندهای رو میبخشه چرا بنده نتونه ببخشه؟ ما که بزرگ نیستیم اما این خودش بزرگترین کاره.
به یاد حرف بابابزرگ افتادم که همیشه میگفت:
«بخششِ دیگران تغییر گذشته نیست، تغییر آیندهست》
ساسان رو هیچوقت نتونستم فراموش کنم، ساسان هنوز همون مرده، همون مردی که توی گذشتهی من بود،
همون مردی که توی آی سی یو بود و همه کِسَم شد. من ساسان رو بخشیدم!
"میدونی قشنگترین جای زندگی کجاست؟
اونجاست که به دلت فرصت میدی!
بهش این جرئت رو میدی که دوباره به زندگی اعتماد کنه،
بدیها رو فراموش کنه و
romangram.com | @romangram_com