#آی_سی_یو_پارت_258
ولی هر دوتون مدام بهم فکر کنید. من هم مردم، میخوام با کسی زندگی کنم که دلش تماما پیش من باشه؛ ولی
تو اینجوری نیستی، اگه برم عذاب میکشم؛ ولی عذابم کمتر از اونیه که بخوام تمام عمر با این واقعیت زندگی
کنم. توی این یه هفته کارهام رو کردم، میرم روسیه. نمیتونم اینجا باشم. کارهام رو کردم، اونجا شرکت
میزنم. به عنوان یه محمدی، کسی که ساسان و پدر و مادرش رو توی اوج خودخواهی ترک کرد و رفت و هیچ
کاری واسهشون نکرد، شاید این که برادرم رو عذاب ندم تنها کاری باشه که بتونم بکنم. این من نبودم نگار، تو
این رو ازم ساختی. من یه خودخواه بودم چون زمانی که ساسان به من احتیاج داشت بهش توجهی نکردم،|
زمانی که پدر و مادرم فوت کردن نیومدم سر بزنم و خداحافظی کنم، این من بودم نگار. برادر کوچیکم هم
عاشقه، مثل من، عاشق توئه. شاید تقدیر این بوده که هر دو عاشق یه نفر بشیم تا عوض بشیم و ساسان
اشتباهش رو بفهمه و من هم، من هم باز اشتباهم رو بفهمم. شاید اگه وارد زندگی من نمیشدی ساسان رو هم
فراموش میکردی؛ ولی این رو خوب میدونم تا وقتی که ساسان زندهست تو نمیتونی ازش دل بکنی. من میرم
نگار، اگه واقعا عاشقی تلاش کن، تلاش من همین بود. نمیتونم اینطور ادامه بدم، اومدم خداحافظی کنم، من
دارم میرم. نیما رو هم بردم، کلا میرم؛ ولی بدون شاید از عشقم بود که این راه رو انتخاب کردم. واسهت آرزوی
خوشبختی میکنم، چه با ساسان چه بدون ساسان. این حلقه رو هم میبرم به یاد تو. خداحافظ نگار!
گریهام به هق هق تبدیل شده بود، قبل از این که بره مچ دستش رو گرفتم و نالیدم:
- سام، میخوای بری؟
سری تکون داد که گفتم:
- من رو ببخش سام، شاید شکستن دلت تا آخر عمر دامن گیرم بشه.
- من تو رو بخشیدم. میدونم به نفع هر دومونه، رفتن انتخاب منه. میدونم رفتنم بهتر از موندنمه.
برگشت که بره؛ ولی روش رو به سمتم کرد، بهم نزدیک شد که با تعجب بهش خیره شدم. بـ ـوسهی عمیقی
روی پیشونیم نشوند و به سرعت ازم دور شد.
romangram.com | @romangram_com