#آی_سی_یو_پارت_257

نمیخواستم چیزی بگه، با بغض میون حرفش پریدم و گفتم:

- ساسان با من بد کرد، گفتم شاید تو با ساسان فرق داری و بتونم باهات یه شروع تازهای رو داشته باشم؛

ولی...

زیرلب غرید:

- نگار!

دوباره میون حرفش پریدم؛ ولی این دفعه تمام حرفهام با گریه بود، باید بهش میگفتم.|

- سام من تا وقتی که اسم ساسان توی زندگیم باشه نمیتونم ادامه بدم، اینجوری در حق تو هم خــ ـیانـت

میشه. یه سال گذشته؛ ولی هیچی تغییر نکرده. اگه من رو میخوای صبر کن، صبر کن تا فراموشش کنم،

اونوقت بیا. بهم فرصت بده هضم کنم، اگه نمیتونی صبر کنی آزادی که بری...

دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع ادامهی حرفم شد.

- هیس نگار. هیچی نگو، من خودم بهتر از تو همه چی رو میدونم. نیومدم اینجا تا اینها رو گوش کنم، فقط

اومدم بپرسم که حالت خوبه؟ ابراهیم کاری که نکرد؟ ببینم دستت رو؟ نگرانت بودم!

- من خوبم. نه هیچ کاریم نداشت؛ ولی تو...

- هیس، من به حرفهات گوش دادم حالا هم نوبت توئه. درکت میکنم، من هم عاشقم، عاشق تو؛ ولی تو عاشق

برادرمی. واسهم سخته؛ ولی به عنوان یه آدم عاشق باید درکت کنم، من از دلت خبر ندارم، از انتخابت خبر

ندارم؛ ولی کاش اینجوری نمیشد، کاش با عشق کس دیگهای وارد زندگیم نمیشدی. تو اولین دختری بودی

که سام رو شناختی، تنها دختری بودی که کنارش نیما عمری نداشت؛ ولی حرف آخرم، آزادی، میتونی بری

دنبال زندگیت. میدونم من رو دوست نداری و نمیتونی با من خوشبخت بشی و من هم نمیتونم اینجوری

پیش خودم نگهت دارم، در حالی که میدونم روح و فکر و ذهنت یه جای دیگهست. نمیتونم فکر کنم کسی که

کنارمه عاشق برادرمه، این من رو میکشه نگار، نمیتونم اینجوری زندگی کنم. این که خودخواهانه کنارم باشی؛


romangram.com | @romangram_com