#آی_سی_یو_پارت_256
این طرفها نیا!
سام بود، انگار در برابر تهدیدهای بابا کوتاه نمیاومد.
- بذارید ببینمش، حداقل بفهمم حالش خوبه. آخه این یعنی چی؟ من بدون نگار نمیتونم. تقصیر من چیه هان؟
به خاطر گذشتهی نگار من مقصرم؟ اصلا من خرم که هنوز هم به پاش نشستم!
- برو پسرم، ما اینجا آبرو داریم.
- آقای معتمد بذارید باهاش حرف بزنم. باشه قول میدم دیگه برم، دیگه پام رو از زندگی نگار میکشم بیرون.
نگار به خاطر من عذاب کشید؟ باشه فقط ببینمش دیگه میرم.
- میگم نمیشه!
صدای عربده سام بلند شد:|
- میگم میخوام ببینمش. نگار، نگار بیا یه لحظه!
میدونستم هیچکدوم کوتاه نمیان؛ بنابراین بلند شدم و به سمت در رفتم.
بابا رو بهم با فریاد گفت:
- برو کنار نگار!
- بابا زود حرف میزنم. لطفا!
بابا تاسفوار بهم نگاه کرد و با عصبانیت رفت.
در رو به آرومی باز کردم، با دیدن سام حالم خراب شد. بدون حرفی فقط بهم خیره شده بود.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- من رو ببخش سام، اون روز فرصت نشد حرف بزنیم؛ ولی به خاطر این که اومدم تو زندگیت عذر میخوام،
شاید اشتباه کردم؛ ولی قول میدم همه چی رو درست کنم.
- نگار...
romangram.com | @romangram_com