#آی_سی_یو_پارت_255

به سمت هواپیما کردم.

من رفتم و شاید قدمی به آرامش نزدیکتر شدم، دیگه حاضر نیستم به عقب برگردم.

با توقف هواپیما، پشت سر بقیه پیاده شدم.

بالاخره برگشتم پیش خانوادهام، من برگشتم به زادگاهم، به جایی که بهش تعلق داشتم.

با دیدن مامان و بابا از دور، ناخواسته حلقهی اشک توی چشمهام نشست، چقدر بهشون نیاز داشتم.

به سمتشون دویدم و خودم رو توی آغوششون جا دادم.

بوی پدر میاومد، بوی مادر، بوی محبت. جای من اینجاست.

* * *

چند روز گذشت.

توی این مدت آروم بودم؛ ولی نه اونطوری که بخوام، نمیدونستم ابراهیم چی شد، سام چی شد، ساسان چی

شد.|

به بابا گفتم چیزی بهشون نگه؛ ولی به حرفم گوش نداد، همون روز به سام زنگ زد و گفت فرار کردم و الان

شیرازم.

توی خونه نشسته بودم که صدای زنگ در بلند شد.

خواستم بلند بشم که بابا رو بهم گفت:

- تو بشین من باز میکنم.

بابا رفت و در رو باز کرد، نفهمیدم کیه؛ ولی با صدای داد و فریاد بابا شک کردم که کی میتونه باشه.

- نه پسرم برو. به اندازهی کافی دخترم به خاطر شماها عذاب کشیده. دیگه حق ندارید بیایید اینجا، برید پی

زندگیتون. یه دختر ۱۶ساله اندازهی یه آدم ۰۱ساله توی زندگیش عذاب کشیده. از این به بعد اجازهی نگار

دست منه، اگه بفهمم با نگار حرف زدید یا دیدینش به پلیس زنگ میزنم. هر چی بود دیگه تموم شد، دیگه هم


romangram.com | @romangram_com