#آی_سی_یو_پارت_254
لبخندی زدم. خدایا ممنون بابت این که چنین آدمی رو سر راهم قرار دادی، اگه اون لحظه آدم بیرحمی سر راهم
قرار میگرفت معلوم نبود چی به سرم میاومد.
اشکهام رو پاک کردم، نخواستم حالم رو ببینه، اون نمیدونه چقدر بهم سخت گذشته. من سه روز زجر
نکشیدم، من دو هفته اینجا عذاب کشیدم.
با کمک اون مرد، بلیط هواپیمایی گرفتم. یه دست مانتو هم واسهم گرفت، لباسم رو عوض کردم.
شمارهش رو واسهم روی کاغذ نوشت و من رو برد فرودگاه.
فهمیدم این مرد کارخونه داره و اینجا فرد سرشناسیه.
به فرودگاه رسیدیم.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- خیلی ممنون. اگه، اگه خدا شما رو سر راهم قرار نمیداد معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد!
- خواهش میکنم. شاید هر کس دیگهای جای من بود همین کار رو میکرد. امیدوارم صحیح و سالم برسید، باز
هم میگم نیازی به جبران نیست.
- لطفتون رو هرگز فراموش نمیکنم، لطفا بذارید حداقل جبران کنم، اینجوری شاید آرومتر شدم. شما کار
بزرگی رو در حقم کردید!
با اعلام شمارهی هواپیما و مقصد، رو بهم گفت:|
- باشه قبول. الان برو، کارهای پروازت همه ردیفه. به پدرو مادرت هم که زنگ زدی میان دنبالت، پس با خیال
راحت برو. مراقب زخمت هم باش.
لبخندی به چهرش پاشیدم.
- خداحافظ.
- به سلامت.
romangram.com | @romangram_com