#آی_سی_یو_پارت_253
با دکتر تماس گرفت و قرار شد من رو ببره خونهی دکتر.
***
به کمک اون، دکتر گلوله رو از دستم خارج کرد و بعد از بخیهی دستم، با هم از اونجا خارج شدیم.|
حالا تونستم بهش دقیق بشم، مرد ۳۱سالهای به نظر میاومد، حلقه دستش نبود، انگار مجرد بود. قد بلند و لاغر
با چشم و ابروی مشکی.
رو بهم گفت:
- الان میخوای چیکار کنی؟ خانوادهات کجان؟
- خانوادهام شیرازن، زنگ میزنم بیان اینجا من رو ببرن.
- این چه کاریه؟ تو بلیط بگیر برو شیراز.
- آخه هیچ وسایلی همراهم نیست.
- مشکلی نیست، من واسهت بلیط میگیرم برو.
- ولی اینجوری نمیشه، نه اینجوری نمیخوام.
- نمیتونی که این همه صبر کنی، اونها رو هم میترسونی.
- خب پس من باید بعدا پول این بلیط رو بهتون پس بدم. خیلی در حقم لطف کردید، نمیتونم همینجوری برم!
لبخند کمرنگی زد و گفت:
- خیلی خب، الان میخوای بری شیراز؟
- آره نمیتونم اینجا باشم. اون آدم خیلی زیر دست داره، من رو پیدا میکنن.
- مطمئنی نمیخوای پلیس چیزی بفهمه؟
سری تکون دادم که گفت:|
- باشه من کارها رو ردیف میکنم، تا چند ساعت دیگه میتونی بری.
romangram.com | @romangram_com