#آی_سی_یو_پارت_252

نگاهی به پشت سرم انداختم، خبری نبود.

نفس راحتی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.

مرد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

- حالتون خوبه؟ چه اتفاقی افتاده؟

تازه یادم افتاد تیر خوردم و چقدر درد دارم، نگاهی به بازوم انداختم، خون زیادی ازم رفته بود و تمام مانتوم

خونی بود.

زیر لب گفتم:|

- تیر خوردم!

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:

- به سختی از دستشون فرار کردم!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- عجب دختر شجاعی. دووم بیار میبرمت بیمارستان.

با ترس گفتم:

- اگه پرسیدن چی شده چی بگم؟

- خب بگو چی شده!

- نه دوباره من رو پیدا میکنن. من اینجا تنهام، هیچکس رو توی این شهر ندارم. نمیدونم تنها چیکار کنم، تو

رو خدا کمکم کنید. نمیخوام برم بیمارستان!

- باشه باشه آروم باش، کمکت میکنم. دوستم دکتره، میریم پیشش.

با بغض سری تکون دادم و از زور درد چشمهام رو روی هم فشردم، اشکهام تند تند میچکیدن و از درد به

خودم میپیچیدم.


romangram.com | @romangram_com