#آی_سی_یو_پارت_251
دست برد تا اسلحهاش رو در بیاره، من هم از فرصت استفاده کردم و تیری به بازوش زدم، قلبم به شدت میتپید
و از ترس تمام بدنم میلرزید.
نگاهی به پشت سرم انداختم، ابراهیم به همراه چند نفر دیگه داشتن به سمتم میاومدن.
به سمت در رفتم، قفل بود.
به سمت یکی از نگهبانها که روی زمین افتاده بود رفتم، اسلحه رو روی پیشونیش گرفتم و کلید رو از جیبش
برداشتم که یه دفعه مچ دستم رو محکم گرفت.
با یه دست دیگهام اسلحه رو تو صورتش کوبیدم که از درد دستم رو رها کرد.
بقیه نزدیک بودن، هر لحظه ممکن بود بهم برسن.
سریع به سمت در رفتم و با کلید بازش کردم، خواستم از در خارج بشم که صدای شلیک گلولههاشون بلند شد.
سرعتم رو بیشتر کردم؛ ولی بی فایده بود و تیر توی بازوم خورد. از شدت درد با تمام وجودم جیغ کشیدم و با|
زانو روی زمین افتادم..نفسم بریده بود و درد سراسر بدنمو در بر گرفته بود.نمیتونستم دیگه ادامه بدم.انگار واقعا
قرار بود گیر بیفتم.
نگاهی به پشت سرم انداختم، هر لحظه نزدیکتر میشدن.
«باید بلند بشی نگار، اگه گیرت بیارن کارت تمومه»!
نفس عمیقی کشیدم، به سختی از جام بلند شدم و شروع به دویدن کردم. تمام بدنم تیر میکشید.
پشت سرم بودن.
به سمت خیابون رفتم، جلوی ماشینی که داشت نزدیک میشد وایسادم و دست تکون دادم.
وایساد، سریع سوار شدم و رو بهش گفتم:
- تو رو خدا برید، من رو نجات بدید!
مرد بیچاره هول کرده بود، سریع پاش رو روی پدال گاز فشرد و به سرعت از اونجا دور شدیم.
romangram.com | @romangram_com