#آی_سی_یو_پارت_250

- اگه بیان!

- اگه نیان چی؟

جوابی نداد.

- تو رو خدا بگید، اگه نیان چی به سر من میاد؟

- باید بیان، میفهمی؟

از اتاق رفت بیرون.

باید یه فکری میکردم، من دیگه نمیخواستم محتاج اون دوتا باشم.

نگاهی به اطرافم انداختم، چشمم به پنجرهای افتاد، نگاهی به بیرون انداختم. نزدیک در بود و چند تا نگهبان دم

در وایساده بودن.

آروم در اتاق رو قفل کردم و به سمت پنجره رفتم.

من اگه از اینجا خارج شدم، نگهبانها رو چیکار کنم؟

نگاهم به لیوان افتاد، لیوان رو داخل رو تختی گذاشتم و کوبیدمش به زمین تا با صدای آرومتری بشکنه.|

چند تیکه بزرگ شیشه رو برداشتم و به سمت پنجره رفتم، به سختی روی لبهی پنجره قرار گرفتم. نفس عمیقی

کشیدم و پریدم پایین.

آروم و با گامهای کوتاه به سمت نگهبانها حرکت کردم.

دو نفر بودن، یکیشون با دیدنم به سمتم دوید و من با تمام توانم شیشه رو توی بازوش فرو کردم که فریاد

بلندی کشید، من از فرصت استفاده کردم و لگدی به زانوش زدم که افتاد روی زمین. اون یکی نگهبان هم به

سمتم دوید و من دست بردم و اسلحهی مردی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم، اسلحه به سمتش گرفتم و

گفتم:

- نیا نزدیک!


romangram.com | @romangram_com