#آی_سی_یو_پارت_249

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید.

زیرلب نالیدم:

- نمیخوام!

- اگه میخوای از اینجا سالم بری بیرون باید بخوری، زود باش.

کمکم کرد تا سر جام بشینم، نمیدونم این مهرش یهو از کجا پیدا شده بود که حالا میخواست بهم آب و غذا

بده.

لیوان آبی جلوم گرفت و گفت:

- بخور.

نمیدونستم چیکار کنم، تشنه بودم و نمیدونستم نقشهاش چیه. ادامه داد:

- ببین، درسته من با اون دو تا مشکل دارم و تو بیگناهی؛ ولی تو تنها راهشی. نمیخوام آسیبی ببینی، تو هم مثل

دختر خودمی. فقط یکم اینجا میمونی، بهت قول میدم که توی این آب و غذا هیچی نیست، پس این رو ازم

بگیر . تو میری؛ ولی وقتی که مشخص بشه اون دو تا برات چیکار میکنن.

حرفهاش کمی آرومم کرد. دست بردم و لیوان رو ازش گرفتم، از اتاق رفت بیرون.

با ولع غذام رو خوردم، حس کردم بدنم دوباره انرژی گرفت. بعد از خوردن غذا، روی تخت دراز کشیدم. من چند

روز اینجام؟ کاش میشد برم.

همون لحظه ابراهیم وارد اتاق شد.|

رو بهش گفتم:

- چند روزه اینجام؟

- سه روز.

- آخرین روزه؟


romangram.com | @romangram_com