#آی_سی_یو_پارت_248

تمام توانم رو جمع کردم و داد زدم:

- ساسان نداست، تمام این مدت ندا واسهشون جاسوسی میکرده.|

بالاخره حرفم رو زدم، اونها دیر مانع حرف زدنم شدن، ابراهیم نزدیکم شد و محکم توی گوشم خوابوند که از

درد جیغ بلندی کشیدم. حس کردم یه طرف صورتم فلج شد، خیسی خون رو پشت لبم حس میکردم.

دیگه نه میشنیدم و نه میدیدم.

من توی این دو روز مرگ رو به چشم دیدم، چه زجرهایی که نکشیدم، شاید مرگ آرومم میکرد.

چشمهام روی هم فرود اومدن و من در همون حالت آویزان شده وارد سیاهی شدم. همه جا سیاهی بود و

سیاهی، آروم شدم و دیگه نه دردی داشتم و نه زجری، فقط سیاهی. ای کاش دیگه تموم بشه.

"دنیای من قدیمیست

دنیایم سیاه سفید است

سرنوشتم سیاه

و من در لباس عروس سفید نشستهام

منتظر پایان داستان"

* * *

با سر و صدای زیادی که اطرافم بود چشمهام رو باز کردم، چشمهام تار میدیدن.

هنوز هیچ رمقی توی تنم نبود و نمیدونستم چرا زنده موندم.

به اطرافم دقیق شدم، من روی تخت بودم و ابراهیم و چند تا مرد دیگه کنار تخت وایساده بودن، با دیدنم

ابراهیم سریع همه رو بیرون کرد و اومد نزدیکم.

حتی توان مقابله کردن رو هم نداشتم، ترس رو توی چشمهام خوند و گفت:|

- آروم باش دختر، کاریت ندارم. بیا واسهت غذا آوردم یکم بخور.


romangram.com | @romangram_com