#آی_سی_یو_پارت_247
- دو روز گذشته؛ ولی هنوز هیچ کاری نکردن، فردا آخرین مهلتشونه.
به من اشاره کرد و گفت:
- این دختر رو برعکس از سقف آویزون کنید، باید یه تلنگری به دو تا برادر بزنم.
با ترس و صدایی که به زور شنیده میشد نالیدم:
- تو رو خدا این کار رو باهام نکنید!|
اما بی فایده بود.
مگه بدن من چقدر جون داشت که میخواستن این کار رو کنن؟
بلند گریه میکردم، من مرگ رو به چشم دیدم، اصلا فکر نمیکردم که جون سالم به در ببرم، خدایا این بود؟ چرا
باید تموم رویاهام و آرزوهام اینطور تباه بشن؟
چشمهام رو بستم و به گذشته فکر کردم، به روزهای شادم، به هیجانم، به عشقم، به ساسان.
من رو از پا آویزون کردن، حس کردم تمام خون بدنم توی سرم جمع شده و الانه که سرم بترکه. چشمهام تار
میدیدن.
ابراهیم به یکی از نوچههاش گفت:
- با یکیشون تماس تصویری برقرار کن، باید ببینن.
تماس تصویری گرفتن، به ساسان زنگ زدن و ساسان جواب داد. از این فاصله و با این دید تارم، باز هم
تونستم صورتش رو ببینم. چقدر دلتنگش بودم، هنوز هم شبیه گذشته بود، هنوز هم چشمهای دریاییش گیرا بود.
دوباره گریههای من شروع شد.
صدای فریاد ساسان شنیده میشد، یعنی نگرانم بود؟
من که هیچ فرصتی واسه زنده موندنم باقی نمونده بود، پس باید ساسان بفهمه توی تمام این مدت خائن کی
بوده.
romangram.com | @romangram_com