#آی_سی_یو_پارت_246
نازکتر هم بهش نگفته باز هم به منی که بهش تهمت زدم و با حقارت ولش کردم وفاداره.
حس میکردم قلبم فشرده شده، کاش میتونستم واسهش کاری کنم، کاش میفهمیدم الان در چه حاله. خدایا
خودت کمکم کن، من عوض شدم. من اشتباه کردم و همه چیز واسهم یه تجربه شد، اشتباهم رو فهمیدم.
خدایا دستم رو بگیر، نمیخوام مانع انتخاب نگار بشم و همچنین مانع خوشبختی برادرم.
* * *
"نگار"
تشنه و گرسنه بودم، نمیدونستم چقدر دووم میارم.
یه روز گذشته بود و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود.|
سرم رو به دیوار تکیه زده بودم و به رویاهام فکر میکردم، به رویای خوشبختیم. میدونستم نمیتونم اینجا رو
تحمل کنم.
اشکهام پشت سر هم روی گونههام سر میخوردن، شاید این قصه باید اینطور تموم بشه. وقتی قصه تموم
بشه درد، غصه، عشق و عذاب هم تموم میشه.
این مرد که حالا فهمیدم کیه و مشکلش چیه، بالای سرم وایساده بود و حرف میزد؛ ولی من متوجه نمیشدم،
حرفها و تهدیدهاش واسهم مهم نبود.
همون لحظه مردی وارد شد، وسط حرف ابراهیم پرید و گفت:
- قربان ندا خانم پشت خطن، باهاتون کار واجبی دارن.
ابراهیم سریع انبار رو ترک کرد، فکر کرد متوجه نشدم؛ ولی این تیکه رو خوب فهمیدم، ندا آمار همه چیز رو
بهشون میده. از همون اول میدونستم این دختر وجدان نداره، خدا بکشدت ندا.
چند ساعت گذشت.
ابراهیم به همراه چندین مرد وارد شدن، رو به نوچههاش گفت:
romangram.com | @romangram_com