#آی_سی_یو_پارت_245
از سوال یکبارهاش جا خوردم.
غرید:
- جواب من رو بده ساسان!
- گذشته تموم شده. نگار الان تو رو میخواد، من هم مانع خوشبختیتون نمیشم.
داد زد:
- چرا میشی!
- اگه میخواستم مانع باشم توی زندگیتون بودم، اگه میخواستم کاری کنم وضعیتمون با الان فرق داشت.
بلندتر فریاد زد:
- نه لعنتی، مشکل اینه که نگار هنوز عاشق توئه، مشکل اینه که نگار اگه با من بود فقط واسه این بود که حرص
تو رو در بیاره. نگار از همون اول من رو بازی داد، تو هم همینطور، همهتون به من دروغ گفتید. همهش تقصیر
خودمه، بیرونش کردم الان هم افتاده دست اون بیشرفها. نمیدونم چیکار کنم دیگه...|
ادامهی حرفهاش رو متوجه نمیشدم، فقط اون جملهاش توی ذهنم تکرار میشد:
«نگار هنوز عاشق توئه》
باورم نمیشد، نگار من رو دوست داره؟
نمیدونم چرا حالم بد شد، حس کردم واقعا تاوان پس دادم و هنوز هم دارم تاوان پس میدم، من لایق این
عشق نیستم!
فهمیدم گاهی حتی چشمهات هم بهت دروغ میگن، اگه من یه عاشق واقعی بودم باید باور میکردم، من اگه
لایق بودم اول خود نگار رو باور میکردم و بعد حرفهاش رو.
بدون حرفی از اتاق خارج شدم و وارد اتاق خودم شدم، خودم رو روی تخت انداختم.
من چقدر بدبخت بودم که نگار با این حال باز هم هنوز پای من وایساده بود. نگار با وجود برادرم که از گل
romangram.com | @romangram_com