#آی_سی_یو_پارت_244

- نه عمو اصلا زنگ به پلیس نزن وگرنه همه چیز بدتر میشه!

چشمهام رو روی هم فشردم و سپس رو به عمو ادامه دادم:

- عمو اون میدونست ما شمالیم، از همه چیز این خونه خبر داشت.

شوهر همه نرگس گفت:

- انگار از یه راهی همه چیز رو زیر نظر داره!

زیر لب زمزمه کردم:

- باید یه کاری کنیم، اینطوری نمیشه.

از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق سام شدم، روی تخت نشسته بود و سرش رو بین دستهاش گرفته بود.

ازش خجالت میکشیدم، از این که توی گذشتهی زنش نقش داشتم خجالت میکشیدم، از این که انقدر احمق و

بیمصرف بودم خجالت میکشیدم.

زیر لب زمزمه کردم:

- باید چیکار کنیم؟ سه روز وقت داریم.

- ما که نمیتونیم به این سرعت یه میلیارد جور کنیم. سپردم دست بچهها تا پول رو جور کنن.

- مطمئنی همه چی حل میشه؟|

از جاش بلند شد و گفت:

- تو نگران نباش، نگار رو صحیح و سالم میارم تا عذاب نکشی.

دستی به موهام کشیدم و گفتم:

- من از وقتی که وارد زندگی تو شد هیچوقت بهش چشم نداشتم، اون اتفاقات همهش توی گذشته بود و تموم

شد.

- نگار رو بیشتر از اندازهای که من دوستش دارم، دوست داری؟


romangram.com | @romangram_com