#آی_سی_یو_پارت_243
از جام بلند شدم و از شدت عصبانیت عربده کشیدم:|
- بی شرفِ نامرد، نگار پیش توئه؟ به اون چیکار داری؟مشکل تو مائیم، همین الان ولش میکنی بره وگرنه
روزگارت رو سیاه میکنم، پول پرستِ کثافت!
خندید و گفت:
- اوه اوه جوش نیار. همین که گفتم، یه میلیارد رو میارین. همه چیز بستگی به خودتون داره، هر چی زودتر پولها
رو بیارین نگار زودتر آزاد میشه. اگه تا سه روز دیگه نیاوردین نگار اینجا غذای این مردهای گرسنه میشه،
میندازمش جلوی لاش خورها تا بفهمین تحملم حدی داره.
بدنم از عصبانیت میلرزید، فکر حماقت ابراهیم من رو دیوونه میکرد.
- دستتون بهش خورد، دستتون رو قطع میکنم!
- تهدید رو بذار کنار پسر. سه روز وقت داری، من علاف شما نیستم!
گوشی رو قطع کرد. حالم دست خودم نبود، سام بهم نگاه میکرد و من نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
مدام همه میپرسیدن چی شده؛ ولی تنها کاری که تونستم کنم این بود که به سام گفتم:
- باید یه میلیارد رو جور کنیم وگرنه...
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- وگرنه عذاب بدتر از مرگ رو به نگار میده.
سام عصبانی از جاش بلند شد و رفت بالا.
عمو رو بهم گفت:
- ابراهیم بود؟|
جوابی ندادم که گفت:
- آروم باش پسرم، به پلیس زنگ میزنیم.
romangram.com | @romangram_com