#آی_سی_یو_پارت_242
- خفه شو و بتمرگ سر جات. اینقدر اینجا میمونی تا تکلیف من رو مشخص کنن.
روی زمین نشستم، بدنم از ترس میلرزید. چی قراره به سرم بیاد؟ باید تا کی اینجا بمونم؟
دوباره با صدای در آهنی به خودم اومدم، رفتن و من دوباره اینجا توی این محیط تاریک و سرد تنها شدم.
* * *
"ساسان"|
روی مبل نشسته بودم. کلافه بودم، چرا نگار همه چیز رو گفت؟
از دیشب تا حالا از نگار خبری نیست، حالم خوب نیست، نمیدونم باید کجا دنبالش بگردم.
سام تظاهر میکنه که نبود نگار واسهش مهم نیست؛ ولی مدام به عمو میگه دنبالش بگرده.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و گوشی رو جواب دادم، شماره ناشناس بود.
- بله؟
- به به ساسان محمدی!
با شنیدن صداش اعصابم خورد بود. ابراهیم بود، پسر عموی بابا.
دستهام رو مشت کردم و با عصبانیت غریدم:
- تو دیگه از کدوم قبرستونی پیدات شد؟
- شنیدم اوضاع خونه خوب نیست، میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست، از این به بعد همینه. با عاشق
شدن تو و خان داداشت خوب فرصتی برام جور شد!
با تعجب گفتم:
- از چی حرف میزنی؟
- نگار خانم الان اینجا مهمون ماست. تا وقتی که اون پولها رو که کشیدین بالا نیارین ما مهمونمون رو نگه
میداریم.
romangram.com | @romangram_com