#آی_سی_یو_پارت_263

امیرعلی گفتم:

- بیا توی حیاط باهات کار دارم.

نگاهش رنگ تعجب گرفت.

سریع وارد حیاط شدم که لحظهای بعد هم امیرعلی اومد و روبهروم وایساد.

نمیدونستم از کجا شروع کنم، کلافه بودم، توی این مدت هم امیرعلی بدون هیچ حرفی بهم زل زده بود تا این

که بالاخره به حرف اومد.

- نگار من، من متاسفم. به خاطر این که زندگیت رو خراب کردم.

پریدم وسط حرفش و با عصبانیت گفتم:

- نیومدم اینجا تا به این حرفهات گوش کنم. فقط بهم بگو این چیه؟

بسته قرص رو از جیبم بیرون آوردم و کوبیدم به تخت سینهاش.|

با دیدن بسته، اون رو سریع ازم گرفت و با عصبانیت گفت:

- به چه حقی وسایل من رو گشتی؟

- یا توضیح میدی یا بلند داد میزنم تا همه بفهمن، زود بهم بگو!

دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت:

- هیس باشه باشه توضیح میدم، فقط هیچی نگو!

سرم رو تکان دادم که دستش رو برداشت و پشتش رو بهم کرد. دستی به موهاش کشید، انگار آشفته بود.

برگشت سمتم و همونطور که نگاهش خیره به من بود، شروع کرد به حرف زدن، صداش میلرزید.

- خیلی وقت نیست، یه هفتهای میشه. نمیدونم چرا اینجوری شد، باور کن من توی این مدت خیلی سختی

کشیدم نگار. عذاب وجدان وجودم رو گرفته بود و داشتم از فکر این که من تو رو به این روز انداختم میمردم،

میخواستم این درد خوب بشه، هیچی درمانش نمیکرد.


romangram.com | @romangram_com