#آی_سی_یو_پارت_240

بچه که بودم مامان میگفت علاقهات به ادبیات زیاده، استاد ادبیات شو. کاش میشدم، اونوقت نه سامی در کار

بود و نه ساسانی و نه حتی آی سی یویی.

سرم رو روی زانوهام گذاشتم. من خیلی تنهام، هیچکس نیست من رو دلداری بده، هیچکس نیست بهم بگه

چیکار کنم، هیچکس نیست به حرفهای دلم گوش کنه. شدم مثل دیواری که هر کسی از کنارش رد میشه دو تا

مشت بهش میزنه و میره.

با صدای بلند گریه کردم، صدای عذاب من با صدای دریا آمیخته شده بود و سکوت شب رو بهم زده بود. من از

این راه بیرون میکشم، دیگه نمیخوام، شاید مرگ واسهم راحتتر باشه، شاید حق من زندگی دو نفره نباشه.

از جام بلند شدم، من مامانم رو میخوام، من بابام رو میخوام، من گذشتهام رو میخوام.

هنوز چند قدم برنداشته بودم که مردی جلوم وایساد و راهم رو سد کرد، از ترس قدمی به عقب برداشتم و هین

بلندی کشیدم.

نیشخندی زد و گفت:

- میبینم پسِت زدن. نترس ما باهات بهتر رفتار میکنیم، کافیه فقط بیای، مطمئن باش به نفع همهست.|

نمیدونستم این کیه، خواستم فرار کنم که از پشت من رو گرفت و دستش رو جلوی دهنم گذاشت، این

فریادهای خفه من بود که شنیده نشد.

دستمالی جلوی دهنم گرفت، هر چی تقلا کردم بیفایده بود، بالاخره دستمال کار خودش رو کرد و من بیجون،

چشمهام روی هم فرود اومدن.

* * *

با حس دردی توی کمر و گردنم چشمهام رو باز کردم، محیط اونجا واسهم آشنا نبود، اینجا کجاست؟

به اطرافم دقیق شدم، انگار توی انبار بودم، یه انبار بزرگ که هیچی توش نبود، فقط من بودم.

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، پشت سر هم، مشتهای محکمی حوالهی در آهنی کردم و فریاد زدم:


romangram.com | @romangram_com