#آی_سی_یو_پارت_239

سام ازم جدا شد، روی تخت نشست و زیر لب غرید:

- برو بیرون نگار.

- من رو ببخش سام، من خودم هم عذاب میکشیدم؛ ولی نتونستم بهت بگم!

عربده کشید:

- برو بیرون، میگم تنهام بذار عوضی!

با تنی بیجون که هیچ رمقی توش نبود در اتاق رو باز کردم و خارج شدم.

همه پشت در بودن، انگار صدای دعوای ما رو شنیده بودن.

با سر افکندگی سرم رو پایین انداختم، من چه گناهی کردم. سام شد بازیچهی دست من، میفهمم حالش رو.

حق داره، راه من اشتباه بود، شاید اگه کمی عاقلتر بودم میفهمیدم که با در کنار ساسان بودن راه فراموشیای

وجود نداره؛ ولی اگه اون شخص ساسان هم نبود باز اوضاع همین بود.

از پلهها پایین رفتم، ساسان رو پایین پلهها دیدم. نگاهم رو ازش گرفتم و بعد از برداشتن شال و مانتوم از ویلا

خارج شدم.

با حال زارم به سمت ساحل حرکت کردم، روی شنها نشستم.|

دلم واسه مامانم تنگ شده بود، دلم واسه اون نگاری تنگ شده بود که تنها دغدغهاش دیر رسیدن سر کار بود،

عاشق پرستاری بود و همچنین عاشق مراقبت کردن از مردم، شاد بودن با خانوادهش، با شیدا، با امیرعلی. شوقم

رفتن به خونهی مادربزرگ بود و این که زیر درخت خرمالو بشینم و به حرفهای پدربزرگ گوش کنم. چی شد یه

دفعه؟ چرا من الان اینجا و توی این وضعیتم؟ توی این وضعیتی که هیچکس رو ندارم، شدم تنهای تنها، همه

ترکم کردن، به خاطر این که جرمم عاشقی بود.

کاش زمان به عقب بر میگشت، میرفت خیلی عقب. اونوقت اینجا رو انتخاب نمیکردم، عاشق نمیشدم،

شاید هم پرستار نمیشدم.


romangram.com | @romangram_com