#آی_سی_یو_پارت_237

- آخه واسه چی؟

زیر لب نالیدم:

- سام!

- ببند دهنت رو. این اسمش خــ ـیانـت نیست؟ این که کنار من باشی و دلت پیش برادرم؟|

- انتخاب من تو بودی!

سرش رو بین دستاش گرفت و شروع کرد به داد زدن، به دیوار ضربه زد.

دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدای هق هقم خفه بشه. حال سام خیلی بد بود، نمیتونستم کاری کنم فقط

باید عذاب کشیدنش رو تماشا میکردم.

وقتی خودش رو خالی کرد بهم نزدیک شد، توی چشمهاش حلقهی اشک رو میشد دید!

بازوم رو محکم گرفت و گفت:

- من چقدر احمق بودم، باید میفهمیدم تو من رو دوست نداری!

- سام حرفهام رو باور کن. من ساسان رو فراموش کردم به خاطر این که قضاوت بی جا کرد، تو این کار رو

نکن!

پوزخندی زد و گفت:

- شاید اون هم حق داشته، حتما قبل از ساسان هم با دوستش ریخته بودی روی هم!

خرد شدم، با این حرفش حس کردم تمام دنیا روی سرم خالی شده. من گناهم چیه که باید مدام این حرفها رو

تحمل کنم؟ من چیام؟ من کیام؟ یه احمق که فقط باید وایسه و این حرفها رو تحمل نکنه؟

دستهام میلرزیدن، سرم گیج میرفت.

گلدونی که روی میز بود رو برداشتم و محکم روی زمین پرت کردم، هزار تیکه شد.

جیغ بلندی کشیدم و گفتم:|


romangram.com | @romangram_com