#آی_سی_یو_پارت_236

- من، من اون لحظه به این فکر نکردم که تو برادرشی. تو فرق داشتی، من با تو آرامش رو پیدا کردم، تو مرد

بودی، همونی که من رو از همه چیز دور میکرد. من میخواستم به کمک تو ساسان رو فراموش کنم. الان هم

ساسان رو با ندا دیدم، داشتن، داشتن همدیگه رو میبوسیدن، ندا ترسید و کلی دری وری بهم گفت. من رفتم

پیش ساسان چون ندا فکر میکرد بین من و ساسان رابطهای هست. نمیدونم از کجا چنین فکری رو پیش

خودش کرده بود؛ ولی من ناراحت شدم و از برادرت خواستم نذاره ندا بین من و تو رو با فکرهای بیهودهاش بهم

بزنه. همه چیز توی گذشته مونده و الان باور کن هیچی نیست.

سام همچنان توی سکوت بهم خیره بود.|

- سام من بهت همه چیز رو گفتم. من انتخابم تویی. ساسان من رو خرد کرد، من هیچوقت به عقب بر نمیگردم.

من، من...

- تو میخواستی با استفاده از من انتقام بگیری؟

با حرفی که سام زد تمام وجودم آتیش گرفت و حرفم ناتموم موند.

اشکهام روی گونههام چکید، حیرت زده گفتم:

- نه!

داد زد:

- خفه شو نگار. چرا این همه مدت به من نگفتی؟ چرا من رو خر فرض کردی؟ باید چیزهای بیشتری میدیدم تا

بگی؟ اصلا مشخصه همه چی، مشکل اینجا بود که نمیخواستم بهت شک کنم. من کی باشم که به تو شک

کنم؟ به زنم؟ ولی، کور بودم!

با عصبانیت گفتم:

- مگه چی باید میدیدی که میگی کور بودم؟ بهت میگم همه چیز توی گذشته جا موند.

کلافه دستی به موهاش کشید و زیر لب گفت:


romangram.com | @romangram_com