#آی_سی_یو_پارت_235
که همه شک کردن. تا خودش نفهمیده باید بگم وگرنه بدتر میشه، جرم که نکردم، عاشق شدم.
از جام بلند شدم و رفتم بالا، وارد اتاق شدم. کنار پنجره ایستاده بود، نگاهش همچنان به بیرون بود.
اونقدر خسته شده بودم که دیگه برام مهم نبود چی میشه، با خودم گفتم هر چه باداباد، انگار همه چیز رو به
دست تقدیر سپرده بودم.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- شاید باید زودتر بهت میگفتم و دیر شده، خب مقصر خودت بودی؛ چون بدون این که هویت اصلیت رو بگی
وارد زندگیم شدی و من گولت رو خوردم.
در اتاق رو قفل کردم، نمیخواستم کسی مزاحم بشه. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:|
- وقتی به اسم نیما با تو آشنا شدم، با خودم گفتم شاید فرصتی باشه تا من بتونم گذشتهام رو فراموش کنم.
همه چیز خوب پیش رفت تا این که توی بیمارستان که بودم، صدای تو و برادرت رو شنیدم. همه چیز رو
فهمیدم، این که تو نیما نیستی و تو سامی، سام محمدی، برادر ساسان محمدی در واقع برادر نامزد سابقم. برادر
عشق من، کسی که به خاطرش از همه چیز فرار کردم و به مشهد پناه آوردم!
با این حرفم سام به شدت به سمتم برگشت، چشمهاش از حدقه بیرون زده بودن. توی نگاهش فقط شوک و
حیرت بود.
نگاهم رو ازش گرفتم. دستهام مثل بید میلرزیدن، باورم نمیشد که داشتم راز به این بزرگی رو به سام
میگفتم.
ادامه دادم:
- از اونجا فرار کردم. حالم خوب نبود، حس میکردم شدم بازیچهی برادرای محمدی. نمیخواستم باهات ادامه
بدم؛ ولی سام!
بهش چشم دوختم و با بغضی که به تازگی به گلوم چنگ زده بود زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com