#آی_سی_یو_پارت_234
دستپاچه گفتم:
- من، راستش، داشتم دنبال تو میگشتم. پایین گمت کردم، فکر کردم شاید توی اتاق ساسان باشی.
پوزخند کمرنگی زد و رفت پایین.
دستم رو به دیوار گرفتم، خدایا من چیکار کنم؟ حرفام رو باور نکرد.
سرم رو بین دستهام گرفتم، کلافه بودم، گیج بودم. آخه این چه زندگیه؟
باید راضیش کنم تا بفهمه که هیچ چیزی بین ما نیست، نباید سام با فکر این که من با ساسان رابطه دارم،
گذشتهی برادرش رو تکرار کنه.
از پلهها پایین رفتم.
همچنان جمعیت وسط شلوغ و تاریک بود، به سختی سام رو پیدا کردم و به سمتش رفتم.
آروم زمزمه کردم:
- با همه رقصیدی جز من، نمیخویی بهم پیشنهاد رقـــص بدی؟|
استرس توی تمام وجودم موج میزد، حرکاتم دست خودم نبود.فقط میخواستم یه راه پیدا کنم تا چیزی که توی
فکرمه پیش نیاد.
بدون توجهی به حرفهام گفت:
- نگار تو اتاق ساسان چیکار میکردی؟
- تو به من اعتماد نداری؟ میخوای چی بشنوی؟ اصلا میخوای چی بگی؟
نفس عمیقی کشید و رفت.
دیگه از همه چی خسته شدم، توی سکوت خودم تا آخر وقت موندم. همه شاد بودن و من گوشهای نشسته بودم
و فکر میکردم، این دفعه دیگه نمیتونم تحمل کنم. اگه سام میخواد واقعیت رو بفهمه بهش میگم، شاید الان
وقتش باشه. از زبون خودم بشنوه خیلی بهتره تا این که خودش بفهمه یا کس دیگهای بهش بگه، مخصوصا الان
romangram.com | @romangram_com