#آی_سی_یو_پارت_233

- ولی من نیاز دارم اونها باهات خوب باشن.

به سمتش برگشتم، به چشمهاش زل زدم و گفتم:

- نیاز نداشته باش. معنی کارهات رو نمیفهمم، از من دور باش، این واسهم بهتره تا زخم زبونهای بقیه. سام

بالاخره یه روز میفهمه و اون روز نمیدونم قراره چی بشه، شاید قراره باز هم گذشته تکرار بشه.

- نگار...

چشمهام رو روی هم فشردم و زیر لب نالیدم:

- آدمی مثل تو رو دیگه هیچوقت قبول ندارم. من سام رو دوست دارم، نمیخوام به خاطر گذشته از دستش بدم.

پس به خاطر برادرت هم که شده جلوی ندا رو بگیر.

- اگه عشقت به سام واقعیه پس چیزی رو ازش پنهان نکن. من کاری ازم ساخته نیست، اگر هم خواستم ندا

باهات خوب باشه به خاطر این بود که احساس تنهایی نکنی.

نفسم برید. دستم رو روی سینهش گذاشتم و سعی کردم از خودم دورش کنم. تپش قلبش رو زیر دستم حس

کردم، تند تند میتپید. این همون قلبی بود که زمانی من پانسمانش رو عوض میکردم، قلبی که اولین تپشش در

کنار من بود.

ساسان دستش رو روی دستم گذاشت و از خودش جدا کرد. از برخورد دستش به دستم حالم بد شد، چقدر به

گرفتن دستهاش نیاز داشتم، به آغوش گرفتنش. من از چه چیزی محروم بودم؟|

نتونستم دیگه اونجا بمونم، به سرعت از اتاق خارج شدم که همون لحظه با سام روبهرو شدم. قلبم ایستاد،

دستپاچه شدم، حالا باید چیکار کنم؟

دستهام یخ زده بودن. نمیخواستم سام فکر بدی کنه.

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- تو اتاق ساسان چیکار میکردی؟ نیم ساعته غیبت زده!


romangram.com | @romangram_com