#آی_سی_یو_پارت_232
به اتاق نزدیک شدم، در رو باز کردم و وارد شدم.
ساسان روی تخت دراز کشیده بود، با دیدن من با تعجب روی تخت نشست.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نمیدونم تو میخوای چیکار کنی، واسم مهم نیست؛ ولی حواست به این دختر باشه که نیاد من رو تهدید کنه.
من نه چشمم دنبال توئه و نه خواهد بود. پس این رو بهش حالی کن. من خودم رو واسه تو مظلوم نکردم. من
تنها چیزی که میخوام آرامشه و این که سام به خاطر اون دختر نخواد به من شک کنه. پس بهش حالی کن اگر
چیزی به سام گفت، خودم و خودش رو آتیش میزنم تا هر دو راحت بشیم!
به نفس نفس افتاده بودم، سخت بود جلوی ساسان از شک و قضاوت صحبت کنم؛ ولی راهی نبود، نباید
میذاشتم سام هم با قضاوت نا به جا من رو خورد کنه.
توی تمام این مدتی که حرف زدم، فقط ساسان خیره به من بود.
وقتی حرفهام تمام شد نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت در رفتم، خواستم در اتاق رو باز کنم که دستی روی در
نشست و مانع از این کارم شد.
نفس توی سینهم حبس شد. بوی عطر ساسان توی بینیم پیچید، خودش بود، همون عطر تلخ همیشگی، همون
عطری که همیشه من رو بیتاب خودش میکرد.
صداش کنار گوشم شنیده شد:
- ندا دوست دختر من نیست!
- هر چی که هست، من چنین چیزی رو برداشت کردم. از چند لحظه پیشتون مشخص بود!|
- واسه این که با تو خوب باشه مجبورم باهاش خوب باشم، این بچه بازیهای ندائه.
قلبم مثل گنجشک میتپید.
- من نیازی به خوب بودنشون باهام ندارم.
romangram.com | @romangram_com