#آی_سی_یو_پارت_231
* * *|
"نگار"
در اتاق رو بستم.
زانوهام سست شدن، روی زمین نشستم. باورم نمیشد، فکر نمیکردم یه روزی با این صحنه مواجه بشم.
اشکهام ناخواسته شروع به باریدن کردن. هیچوقت هیچ نزدیکیای بین من و ساسان نبود؛ حالا باید اون رو با
ندا میدیدم.
خدایا به من صبر بده تا بتونم مقاومت کنم.
با صدای تقهی در اتاق، اشکهام رو پاک کردم و از جام بلند شدم.
ندا پشت در بود، وارد اتاق شد و گفت:
- میخوام باهات حرف بزنم.
بدون حرفی منتظر بهش چشم دوختم که گفت:
- لطفا چیزی رو که دیدی بین خودمون باشه.
سری تکون دادم که گفت:
- نمیدونم چرا ساسان در مقابل من از تو طرفداری میکنه؛ ولی بدون به خاطر اون سعی میکنم تحملت کنم.
فکر نکن خبریه و چشمت دو تا برادر رو بگیره، فقط به خاطر اینه که نامزد سامی و سام روت غیرت داره این رو
میگه. پس انقدر دور و بر ما نپلک، خودت رو واسه ساسان مظلوم نکن. اگر یه بار دیگه ببینم به سام میگم، پس
حواست رو بیشتر جمع کن. مدام زیر نظر میگیرمت، بخوای رابطهی مارو خراب کنی تلافی میکنم. هر موقع که
باشه!
سریع از اتاق خارج شد. هنگ کردم، این چی گفت؟ میخواد چیکار کنه؟|
نباید ندا کاری کنه. سریع از اتاق خارج شدم، از روشنایی زیر در متوجه شدم که ساسان داخل اتاقشه.
romangram.com | @romangram_com