#آی_سی_یو_پارت_230
نداره، کوره این یارو.
چشمهام رو روی هم فشردم و زیرلب غریدم:
- اگر بفهمم یه بار دیگه با زن برادر من اینطور رفتار کردی، تلافی مظلومیت اون رو سرت در میارم.
- تو چرا از اون طرفداری میکنی؟|
- به تو ربطی نداره، همین که گفتم. سام بدش میاد، بفهمه سرت رو از تنت جدا میکنه، پس خودت رو کنترل
کن.
- خیلی خب باشه؛ ولی اگر تو باهام بد باشی من هم با اون بد میشم، باهام خوب باش تا من هم باهاش خوب
باشم.
با عصبانیت گفتم:
- تهدید میکنی؟
- نه تهدید نیست، تقاضا هست!
دندونهام رو روی هم فشردم، یقهی کتم رو گرفت و گفت:
- ساسان من دوستت دارم، نمیتونم دیگه ازت دور باشم از من فرار نکن لطفا.
نزدیکتر شد، فاصلهی بینمون چند سانت بیشتر نبود، سکوتم رو به نشونهی رضایت برداشت کرد و فاصلهی
بینمون رو از بین برد.
با صدای پای شخصی سریع ازش جدا شدم، نگار بود.
سرش رو پایین انداخت و با گفتن ببخشید کوتاهی به سرعت وارد اتاق شد.
دستی به موهام کشیدم.
ما رو دید، لعنتی، نمیدونه من به خاطر این که ندا اذیتش نکنه مجبورم با ندا خوب باشم.
بدون اهمیتی به ندا سریع وارد اتاقم شدم و در رو بهم کوبیدم، بذار ندا هر فکری میخواد بکنه.
romangram.com | @romangram_com