#آی_سی_یو_پارت_229

از صدای اعتراضش متوجه شدم نداست.

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و گفتم:

- واقعا عذر میخوام، متوجه حضورت نشدم.

به عقب پسم زد و گفت:

- مگه کوری کودن؟

- تاریک بود ندیدمت، باز هم ببخشید!

- برو گمشو. عرضهی هیچ کاری رو نداری، نمیدونم سام واسه چی تو رو برداشته آورده اینجا.|

نتونستم حرفهاش رو تحمل کنم، سریع ازش دور شدم و گوشهای از سالن روی مبل نشستم. آخه گـ ـناه من

چیه؟

حرفهاش بهم برخورد، حس میکردم یه بار اضافه هستم که از سر اجبار من رو آوردن اینجا.

با این که تاریک بود؛ اما باز هم سعی کردم جلوی اشکهام رو بگیرم، من همیشه با همه چی سر کردم این هم

روش. مظلوم گیر آوردن.

* * *

"ساسان"

دستهام رو مشت کردم، اعصابم حسابی خورد بود. فکر نمیکردم اینقدر خانوادهام بدجنس باشن.

دست ندا رو گرفتم و گفتم:

- بیا بریم بالا کارت دارم.

و به سرعت دستش رو کشیدم و رفتیم توی راهرو. با عصبانیت رو بهش گفتم:

- زیر نظرت گرفتم، میبینم مدام داری به نگار گیر میدی. میدونی اگه سام بفهمه چیکار میکنه؟

- ازش بدم میاد. دخترهی کودن تمام شربتش رو خالی کرد روی لباسم، عرضهی یه لیوان شربت خوردن هم


romangram.com | @romangram_com