#آی_سی_یو_پارت_228
- چرا تنها نشستی عزیزم؟
دستهام رو بهم قلاب کردم و گفتم:
- راحتم اینجا.
- چرا نمیری پیش ندا و ترانه و نازنین؟ هم سن خودتن که!
- اینطوری بهترم، آخه میونهشون با من خوب نیست، من هم سعی میکنم زیاد سمتشون نرم.
دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- اذیتت میکنن؟ میشنوم گاهی بهت تیکه میپرونن. نگران نباش درست میشه، قدیمها من هم وقتی عروس
این خانواده شدم اینطوری مثل تو بودم؛ ولی یکم که گذشت همه چی درست شد. ذات این خانواده اینطوریه.
چشم ندارن بهتر از خودشون رو ببینن، مخصوصا که سام و ساسان هیچ کدوم طرف دخترهاشون نرفتن.
- من مشکلی باهاشون ندارم، من دوستشون دارم. خب دلیلشون هم منطقی نیست!
- از بس با محبتی.|
لبخندی زد و رفت.
سرم رو بالا گرفتم که نگاهم توی نگاه ساسان گره خورد، یادم قبلا افتادم که ساسان از خانوادهاش مینالید،
پس حق داشت، انگار بین اون و سام فرق میذاشتن.
به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
چراغها رو خاموش کردن و همه رفتن وسط رقصیدن، صدای جیغ جیغ دخترها تمام ویلا رو برداشته بود.
مثل این که رابطهی ترانه و پدرام هم خوب شده بود چون مدام با هم بودن.
سام هم داشت با عمهاش میرقصید، مگه این عمه میذاشت سام به من نزدیک بشه، شده بود هووی من.
همونطور که داشتم شربتم رو میخوردم به رقصیدن اونها نگاه میکردم. یه لحظه برگشتم که روی صندلی
بشینم، توی تاریکی جلوم رو ندیدم و خوردم به یه نفر و تمام شربتم روی لباسش خالی شد.
romangram.com | @romangram_com